رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

شهر کتاب شریعتی

1392/10/13 17:08
نویسنده : رومینا
457 بازدید
اشتراک گذاری

چند روز بود که قرار گذاشته بودیم بریم دیدن  اقا ایمان وخانومش (پسرعموی احسان) چون دختر کوچولوش اوینا  خانم تازه دنیا اومده بود قلب دیگه پنجشنبه ایی  برنامه جور شد و ما راهی هشتگرد شدیم و با احسان هم قرار گذاشتیم که تا اینجا اومدیم بریم شهر کتاب مرکزی تو شریعتی  برای رادوین چند تا تیکه  وسایل بخریم .لبخند

 اوینا کوچولو خیلی خواستنی و ناز بود  و رادوین  همینطوری با تعجب بهش نگاه میکرد و میخندید ماچ

  رادوین خیلی از شهر کتاب خوشش اومده بود  قبلا که رفته بودیم  رادوین کوچیک تر بود و تو کالسکه گذاشته بودمش و خوابیده بود دفعه قبل همه  که رفتیم رادوین رو پیش عمه جونش گذاشتم و من و احسان رفتیم شهر کتاب  شعبه نیاوران ولی  شعبه مرکزی از همه بهتر بود و رادوین  خیلی خوشحال  و شاد بود 

 

 

 

 مناسب نبود که ما والدین  بین بچه ها تو اون قسمت باشیم  ومن فقط رادوین رو راهنمایی کردم و زودی از اونجا اومدم کنار و از بیرون داشتم رادوین رو نگاه میکرد  خیلی  خوب  با بچه ها بازی میکرد و نقاشی میکشید .ماچ

 

این دفعه اسباب بازیهاش کمی محدود بود .  میخواستم برای رادوین تخته وایت برد و میز و صندلیش رو بگیرم  ولی احسان گفت الان براش زوده بزار   برای 2 سالگی و ما هم منصرف شدیم . .و براش موزیکال و میکروفون گرفتم  که از تهران تا قزوین  میکروفون تو دستش بود و برامون اواز میخوند و اهنگ موزیکش رو هم میزاشت و میرقصید نیشخند

 

 

  رادوین دیگه نزاشت بیشتر بگردیم و همه کتابها رو میخواست از تو قفسه  بیاره بیرون و همه اسباب بازیها رو میخواست  صدای موزیکالش رو بزنه که نمیشد دیگه  به خاطر همین نتونستیم   خوب بگردیم ابرو

بهد از اونجا رفتیم خونه  خواهر شوهری  تلویزیونی که  برای  پدر شوهری ومادرشوهری  خریده بودن رو بیاریم  و 1 ساعتی رو اونجا بودیم و با احسان رادوین رفتیم توچال گردی  باورم نمیشد که اینقدر برف رو زمین باشه  از  سهروردی که خونه  خواهر شوهری باشه تا توچال  کلی تغییر دما  بود  اینقدر سرد شده بود که نتونستیم بیاییم  پایین .ناراحت

 

 

 دیگه خیلی خسته شده بودم و خوابم گرفته بود و به قدری هوای تهران الوده بود که من تا به حال اونجوریشو ندیده بود اصلا برج میلاد  دیده نمیشد  و به خاطر همین سرم خیلی درد گرفته بود و دیگه برگشتیم خونه . 

 

رادوین در حال نقاشی کشیدن رو کاغذهای چسبیده به دیوار 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان الیار
14 دی 92 2:30
سلام عزیزم همیشه به گردش و شادیقدم نی نی جدیدم مبارکخوش به حال رادوین جون که اینقده خوش گذرونی کرده [نیش خند]میبوسمش کلی
رومینا
پاسخ
ممنون دوستم رادوین که حسابی خوش گذروند
الهه مامان مبین
14 دی 92 17:20
قربون شما پسر باهوش خاله عزیزم .... دست مامانی هم درد نکنه .... با یه عالمه..
رومینا
پاسخ
ممنون خاله جونی . شما لطف دارید زودی بیا اینجا که دیگه از این به بعد با همدیگه بریم .
مامان ماهان
14 دی 92 23:29
عزيزم چه كار خوبي كردي گل پسرو بردي..... خواننده شده گل پسر ببوسش هوارتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
رومینا
پاسخ
ممنون عزیزم ماهان جون چطوره ؟ از گل پسری هیچ خبری نداریمااااااااااااااااااااااا حتما ببوسش
شبنم
15 دی 92 19:22
به به به همشهری خوووب خودم همیشه به شادی و تفریح و خوش گذرونیییی ایشالا آفرین و هزار آفرین واسه ی کاغذایی که روی دیوار گذاشتیییی خودم هم واسه دخملی خودم اینکارو انجام داده بودم یه واسه خودت و این یکی هم واسه رادوین جوون
رومینا
پاسخ
مرسییییییییییییی شبنم جون
شکوفه
21 دی 92 13:39
سلام عزیزم. ماشالا بزنم به تخته خیلی فعالی ها این جاهایی که تو،توی تهران میری رو من اصلا بلد نیستم. اسباب بازی جدید جوجو مبارک باشه. خوش به حالش با این مامان نمونه ای که داره.
رومینا
پاسخ
سلام عزیزم خوبی ؟ مرسیییییییییی . شکوفه جون حتما مانی رو ببر شهر کتاب شریعتی خیلی خوبهه بعی از وسایلها گرون هست ولی بعضی هاش خیلی به درد سن مانی میخوره .