شهر کتاب شریعتی
چند روز بود که قرار گذاشته بودیم بریم دیدن اقا ایمان وخانومش (پسرعموی احسان) چون دختر کوچولوش اوینا خانم تازه دنیا اومده بود
دیگه پنجشنبه ایی برنامه جور شد و ما راهی هشتگرد شدیم و با احسان هم قرار گذاشتیم که تا اینجا اومدیم بریم شهر کتاب مرکزی تو شریعتی برای رادوین چند تا تیکه وسایل بخریم .
اوینا کوچولو خیلی خواستنی و ناز بود و رادوین همینطوری با تعجب بهش نگاه میکرد و میخندید 
رادوین خیلی از شهر کتاب خوشش اومده بود قبلا که رفته بودیم رادوین کوچیک تر بود و تو کالسکه گذاشته بودمش و خوابیده بود دفعه قبل همه که رفتیم رادوین رو پیش عمه جونش گذاشتم و من و احسان رفتیم شهر کتاب شعبه نیاوران ولی شعبه مرکزی از همه بهتر بود و رادوین خیلی خوشحال و شاد بود


مناسب نبود که ما والدین بین بچه ها تو اون قسمت باشیم ومن فقط رادوین رو راهنمایی کردم و زودی از اونجا اومدم کنار و از بیرون داشتم رادوین رو نگاه میکرد خیلی خوب با بچه ها بازی میکرد و نقاشی میکشید .
این دفعه اسباب بازیهاش کمی محدود بود . میخواستم برای رادوین تخته وایت برد و میز و صندلیش رو بگیرم ولی احسان گفت الان براش زوده بزار برای 2 سالگی و ما هم منصرف شدیم . .و براش موزیکال و میکروفون گرفتم که از تهران تا قزوین میکروفون تو دستش بود و برامون اواز میخوند و اهنگ موزیکش رو هم میزاشت و میرقصید 

رادوین دیگه نزاشت بیشتر بگردیم و همه کتابها رو میخواست از تو قفسه بیاره بیرون و همه اسباب بازیها رو میخواست صدای موزیکالش رو بزنه که نمیشد دیگه به خاطر همین نتونستیم خوب بگردیم 
بهد از اونجا رفتیم خونه خواهر شوهری تلویزیونی که برای پدر شوهری ومادرشوهری خریده بودن رو بیاریم و 1 ساعتی رو اونجا بودیم و با احسان رادوین رفتیم توچال گردی باورم نمیشد که اینقدر برف رو زمین باشه از سهروردی که خونه خواهر شوهری باشه تا توچال کلی تغییر دما بود اینقدر سرد شده بود که نتونستیم بیاییم پایین .

دیگه خیلی خسته شده بودم و خوابم گرفته بود و به قدری هوای تهران الوده بود که من تا به حال اونجوریشو ندیده بود اصلا برج میلاد دیده نمیشد و به خاطر همین سرم خیلی درد گرفته بود و دیگه برگشتیم خونه .

رادوین در حال نقاشی کشیدن رو کاغذهای چسبیده به دیوار


شهر کتاب شریعتی
